«کاش بودی ...»
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر روزگار و قصه فردا نبود
*
کاش بودی تا سرود زندگی
بیطنین، بینطق و بیآوا نبود
*
کاش بودی تا برای قلب من
زندگی بیلطف و بیمعنا نبود
*
کاش بودی تا لبان سرد من
قصهگوی غصّه و غمها نبود
*
کاش بودی تا دو چشم خستهام
پر خروش چون موج و چون دریا نبود
*
کاش بودی تا بهاران دلم
اینچنین پر سوز و پر سرما نبود
*
کاش بودی تا که با رویاندن گلهای باغ
چهرة زشت و قبیح خار و خس پیدا نبود
*
کاش بودی تا که خورشید وآفتاب
سایهای محو رخ شبها نبود
*
کاش بودی تا تماشایت کنم حتی اگر
بعد از آن چشمان من بینا نبود
*
کاش بودی، کاش میشد، کاشکی
کاشهایم بیثمر، در حدّ یک رویا نبود!
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
داشتن یابه دست آوردن کسی آنقدرهاهم مهم نیست
چیزی که مهم است این است که:
عاشقانه یک دیگررا دوست داشته باشید
..........................................
اگرروزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند
اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست
اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
.................................
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همین که ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتمهیچ کس کامل نیست
اینگونه نگاه کنیم...
مرد را به عقلش نه به ثروتش .
زن را به وفایش نه به جمالش .
دوست را به محبتش نه به کلامش .
عاشق را به صبرش نه به ادعایش .
مال را به برکتش نه به مقدارش .
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش .
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش .
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش .
درس را به استادش نه به سختیش .
دانشمند را به علمش نه به مدرکش .
مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش .
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش .
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش .
دل را به پاکیش نه به صاحبش .
جسم را به سلامتش نه به لاغریش .
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
......................................................................
سلام...
اگه کسیو دوست داری؟
اگه کسی دوست داره....
اگه اینده عشق کسی میشی...
اگه اینده عاشق کسی میی...
اگه میدونی که ولنتاین رسیده...
به اونی که دوسش داری تبریک بگو...
ولنتاین مبارک...
من همون جـــــــزیره بودم
خاکـــــی و صمیمی و گرم
واسه عـشق بازی موجها
قامتم یـــه بستــــــر نـــرم
یه عزیـــــز دردونــــه اومــد
پیش چشم خیس موجها
یه نگیــــن ســـبزه خالـص
روی انـــــگشــــــتر دریـــــا
تا که یک روز تو رسیـــدی
تـــــوی قلبم پا گذاشتی!
غصـــــه های عاشقی رو
تو وجـــــودم جا گذاشتی
زیــــــر رگــــبار نـــــگاهت
دلم انــــــگار زیر و رو شد
برای داشــتن عشـــــقت
همـه جــــــونم آرزو شــد
تا نفس کشــــیدی انــگار
نفســـم برید تو سیــــنـه
ابر و بــــاد دریـــــا گفــتـن
حسه عاشـــــقی همینه
اومدی تــــــو سرنوشتم
بی بـــــهونه پا گذاشتی
امّا تا قــــــــــایقی اومـــد
از من و دلــــــم گذشتی
رفتی با قایق عشـــــقت
ســـــــوی روشــنی فردا
من و دل امّا نشتــستیـم
چشم به راهت لــب دریا
دیـــگه رو خاک وجــــــودم
نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تــو بــودن
میگذره امّا به ســـختـــی
دل تـــــنها و غریــــــــبـم
داره ایـــن گوشه میمیره
ولی حتّــــی وقته مـردن
باز ســــراغت رو مـیگیره
میرسه روزی که دیـــگـه
قعر دریا میشه خــــونـم
امّا تو دریای عشــــــقت
باز یه گوشه ای میمونم
....................................
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گِل آلوده گُل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گُل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
هم دم تنهاییام
قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می یاره
یاد گلبرگای خیس
روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من
........................................
ستاره هــــای ســربی
فانوسک های خاموش
من و هـــجـــوم گریــــه
از یاد تـــو فـــــرامـــوش
تو بال و پر گرفتی
به چیدن ستـــاره
دادی منو به خاک
این غربت دوبــاره
دقیقه های بی تو
پرنده های خستن
آیینه های خالـــی
دروازه های بستـه
اگه نرفتـــه بـــودی
جاده پــــر از تــرانه
کوچه پر ازغزل بود
به سوی تـــو روانه
اگـــه نـرفته بـــودی
گریه منـــو نمیـــبرد
پرنده پر نمیسوخت
آیـنه چین نمیخـورد
اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی
شبانه های بی تو
یعنـــی حضـور گریه
با مـــن نبــودن تــو
یعنی ووفــور گریـــه
از تـو به آینه گفـــــتم
از تو به شب رسیدم
نوشتــمت رو گلــبرگ
تو رو نفـــس کشیدم
از رفتن تــــو گفــتم
ستاره دربــدر شــد
شبنم به گریه افتاد
پروانه شعله ور شد
اگـــه نــرفـتـه بــودی
جـــاده پـــر از تـــرانه
کوچه پر از غـزل بـود
بــه ســوی تو روانــه
اگــه نرفـتـــه بـــودی
گریــه مـــنو نمیــبرد
پرنده پر نمیسوخـت
آینه چین نمیخـــورد
اگه نرفته بودی
و
اگه نرفته بودی
ستــاره های ســــربی
فانوسک های خاموش
مـــن و هـــجوم گـــریـه
از یــــاد تـــو فــــراموش
...
..........................................
اینقدر تورو دوست دارم
که هیچکس کسی رو اینجوری دوست نداره
اینقدر برات میمیرم قدر یه دنیا خوبی قدر هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره
اینقدر تورو دوست دارم
که هیچکس کسی رو اینجوری دوست نداره
وقتی نگاهم میکنی قشنگیاتو دوست دارم
حالا که معصومه چشات رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم دلم برات پر میزنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه
اینقدر تورو دوست دارم
که هیچکس کسی رو اینجوری دوست نداره
اینقدر برات میمیرم قدر یه دنیا خوبی قدر هزار تا ستاره
بی تو دلم میگیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره
اینقدر تورو دوست دارم
که هیچکس کسی رو اینجوری دوست نداره
وقتی نگاهم میکنی قشنگیاتو دوست دارم
حالا که معصومه چشات رنگ نگاتو دوست دارم
وقتی صداتو می شنوم دلم برات پر میزنه
ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکان موجهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیف آفتابی !
ای کبود ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور !
ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
ای غم مبهم !
ای ...
نمیدانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش ... !
نه... جز اینم ارزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما .... باش !
(قیصرامین پور)
دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست
در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست
با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم
بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست
تقدیم به...
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنماز درون همه ویرونم ، اما ظاهرم آباد
شهر خاموشانه قلبم ، رو لبام پره فریاد
من همه نقدینه هام رو پای عاشقی دادم
پا به زنجیر و اسیرم ، اما از خودم آزاد
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
آبروم رفته از دست آوازه های عشق
مونده ام بی پناه ، پشت دروازه های عشق
روز بی ابرم و مثل خارم به چشم شب
قلب من شده باز ، سپر تازه های عشق
سرخ صورتم از سیلی ، اما زرد تنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
یوسف هم دست حق و پاره پاره پیرهنم
...............
سرخ صورتم...


گاهی وقتا لایق بودنم لیاقت میخواد...
گاهی وقتا هر چه سعی می کنیم لایق اونی که دوستش داریم بشیم بازم لیاقتشو پیدانمیکنیم...
چرا؟؟؟؟
منم تو همین چراش موندم
اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟
واسه همونه دیگه که:
لایق شدن هم لیاقت میخواد...
...........
داشتن یابه دست آوردن کسی آنقدرهاهم مهم نیست
چیزی که مهم است این است که:
عاشقانه یک دیگررا دوست داشته باشید
.......
همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند
بعضی از عهد ها را روی قلب هم می نویسیم
حواست به این عهد های غیر کاغذی باشد
شکستنشان
یک ادم را می شکند . . ..
غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق
یه جوون میاد میذاره گلای سرخ شقایق
بیصدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار
اشک میریزه از دو چشمم مثه بارون وقت دیدار
زیر لب با گریه میگه مهربونم بی وفایی
رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی
اخه من تورو می خواستم او نجیب خوب و پاک
اون صدای مهربون نه سکوت سرد خاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
تو که ریشه کردی با من, توی خاک بی قراری
تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری
پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی
تو عزیز ترینی اما یه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من
رفتی و دیگه چه فایده داره ناله و ضجه و شیون
تو سفر کردی به خورشید, رفتی اونور دقایق
منو جا گذاشتی اینجا با دلی خسته و عاشق
نمی خوام بی تو بمونم, بی تو زندگی حرومه
تو که پیش من نباشی همه چی برام تمومه
عاشق خسته و تنها سر گذاشت رو خاک نمناک
گفت که جگر گوشه عشقو دادمش دست تو ای خاک
نذاری تنها بمونه همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشو اروم شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره
پا کشید از اسمونو جاشو داد به یه ستاره
اون جوون داغ دیده با دلی شکسته از غم
بوسه زد رو خاک یار و دور شد اهسته و کم کم
اما چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد
روشو برگردوند و داد زد:
"بخدا نمیری از یاد"
.........................................
صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو
خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو
لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو
صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو
............
بعدبرو...
سلام ...
من اومدم بعد یه غیبت نسبتا طولانی...
بابت غیبتم از همه معذرت میخوام...
قئل میدم دیگه دیر اپ نکنم...
درضمن اینو بگم که گاهی وقتا مشکلاتی پیش میاد که دیر اپ میکنم که امیدوارم منو ببخشید
ضمنا التماس دعا دارم از همتون...
مرسی
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرسی
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای
کاش می دانستی چقدر دلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز
کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته
کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت ، مهربانی صدایت تنگ شده
کاش می دانستی چقدر دلواپس تو ام
کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
و همیشه از خودم می پرسم این همه که من به تو فکر می کنم
تو هم به من فکر می کنی؟
اس ام اس شب یلدا ۹۰بیا ماه من و یلدای من باش
شب بارانیه دی ماه من باش
بیا زیباترین مجنون این شب
یه عمری با من و لیلای من باش . . .
..................................................
پیامک مخصوص شب یلدا ۹۰
شب یلدای من آغاز شد
نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه
بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست
بی من یلدایت مبارک
................................................
یلداست ، بگذاریم هر چه تاریکی هست
هرچه سرما و خستگی هست تا سحر از وجودمان رخت بربندد
امشب بیداری را پاس داریم تا فردایی روشن راهی دراز باقیست . . .
شب یلدا مبارک
شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره
شب شادی وشـــور و مهربانی است زمـــــــان همدلی و همزبانی است
در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد
به هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی است
به دور هم تمـــــــــــام اهــــــل فامیل شده بر پا بســــاط میــــوه – آجیل
ز خـــوردن خوردنِ این شـــــــــام چلّه شود مهمان حسابی چاق و چلّه!!
همــــــــــه با انتظاری عاشقــــــــــانه نظـــــــر دارند ســـــــــوی هندوانه!
نشسته با تفاخـــــــــر تــوی سینی کنارش چاقـــــــــــویی را هم ببینی
چو گــــــــردد قــاچ قــــاچ آن هندوانه شود آب از لب و لوچـــــــــــه روانه!
بســــــاط خنده و شادی فراهـــــــــم اس ام اس می رسد پشت سر هم
جوانان آن طرف تـــر جـــــــوک بگویند دل از گرد و غبــــــار غـــــم بشویند
کسی را گـــر صدایی نیم دانگ است در این محفل پی تولید بانگ است!!
زند بــــــــا “ای دل ای دل” زیـــــر آواز ز بعد آن “هاهاها”یی کند ســـــاز!
ببندد چشــــــــم و جنباند ســـرش را بخواند شعـــــــــــــرهای از برش را!
چنین با شور و نغمه – شعر و دستان خرامان می رســــــد از ره زمستان
شمردم مــــن ز چلّــــــــه تا به نـــوروز نمانده هیچ؛ جز هشتاد و نه روز !
کنـــــون معکــــــــــوس بشمارید یاران که در راه است فصــــــــل نوبهاران….
بدو برو قایم شو
امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت
نوه: نـــــــه، شما باید قایم شی، ... من بش گفتم نمیام چون شما فوت کردین!!!
یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .
یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .
یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .
یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .
یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .
یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .
یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که که دلی نو بخرم .
یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .
یادمان باشد که : باورهایم شاید دروغ باشند .
یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .
یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .
یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .
یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .
یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !
یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .
یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .
یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .
یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !
یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .
یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .
یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .
یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .
یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .
یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .
یادمان باشد که : هرگز به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .
یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .
یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .
یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .
یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .
یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .
یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .
یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .
یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .
یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .
یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .
یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .
یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .
یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .
یادمان باشد که . . . یادمان بماند . . .
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
دیر میفهمیم ک بهترین روزهای عمران آن هایی بود ک آرزو داشتیم
زود بگذرد
....................... سرزمینی ک در آن دویدن سهم کسانی است ک نمیرسند
...........................
سرزمینی ک در آن دویدن سهم کسانی است ک نمیرسند
و رسیدن سهم کسانی است ک نمی دوند
سرزمین بدی است...
......................................................
فلسفه ی الاکلنگ اثبات بزرگی کسی است ک فرو می نشیند
تا دیگری پرواز کند
....................................
سلام...
داداشیاااااااااا
اجیاااااااااااااا
برد شیرین ومقتدرانه ی ۳بر صفر تیم استقلال همیشه قهرمان را روبروی رقیب دیرینه اش پرسپولیس به همه حامیان و طرفداران
استقلال ابی پوش تبریک عرض مینمایم...
البته به همه اون عزیزانی که تو این چند روز با من کل کل میکردن که
اس اس میبازه هم میگم که صبور باشن و
گریه نکنن و امیدشون به نیمه اول جدول در لیگ برتر باشه ههههههههههه
دوستانی چون کیمیا.الی.نیو.اریا.و...
درپایان ارزوی موفقیت واسه همه تو تمامی مراحل را دارم...
تا درودی دیگر...
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدرود...
باختن گریه نداره...ههههههه
سلام دوستان...اجیا و داداشیا
فرارسیدن تاسوعای ابوالفضل(ع)
وعاشورای امام حسین(ع) را به همگی تسلیت عرض مینمایم
واز همتون التماس دعا دارم...
اگر یادتان بود و باران گرفت...
دعایی به حال بیابان کنید....
دوستون دارم...
مراقب پاکیاتون باشید...
......................................................................................
سلام دوستان عزیزم...
سلام اجیای گلم.........
سلام داداشیای گلم....
ازینکه به وبلاگ خودتون سر میزنین و
منو مورد لطف و عنایت خودتون قرار میدین
بر خودم وظیفه دونستم که این پست را فقط
واسه تشکر وقدر دانی از لطفتون هر چند که محاله جبرانش واسه من چون بردن پای ملخ نزد سلیمان است ولی
بر حسب وظیفه کمال تشکر را دارم ازونایی که
قدمشونا روی چشم سکوت گذاشتنو با نظراشون منو خوشحال کردند
اون عزیزایی که شعر فرستادن واسم...
اون عزیزانی که مطالب اموزنده و زیبا فرستادن...
درکل همه وهمه...
دوستون دارم
دوستون دارم
دوستون دارم
با صدای اهسته...
سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت سرشاراز ناگفته هاست...
..................................................................................
بی همگان به سر شود بی تو بسر نمیشود...
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود...
بی تو برای شاعری واژه خبر نمی کند...
بغض دوباره خوندنم ابری و تر نمی شود...
ﻟﺒﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ,
ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ
ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﻳﺪﻥ ﺗﻮﻣﯽﺧﻮﺍﺑﻨﺪ
زیبای ﻣﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻴﺎ ﻭ ﺑﺎﺣﻀﻮﺭﺕ,
ﻛﺎﺑﻮﺱ ﺗﻠﺦ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﻳﺎﯼ ﺷﻴﺮﻳﻨﯽﺑﮑﻦ!
ﺑﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺭﻓﺘﯽ, ﺍﻣﺎ,,,
ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺁﻣﺪﻧﺖ, ﻣﯽﺧﻮﺍﺑﻢ...
ﭘﺲ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻴﺎ...
دنیا دو روز است
یک روز با تو و روز دیگر علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست ناامید مگرد
زیرا هر دو پایان پذیرند
امام علی(ع)
وصال
می گویند لذ تی که در فراق است در وصال نیست
چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق......
خوشبختی
لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود.
..................................................
ای پرنده مهاجر ، ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست ، بین دنیای تو با من
تو رفیق شاپرکها ، من تو فکر گلمون
تو پی عطر گل سرخ ، من حریص بوی نونم
دنیای تو بینهایت همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست روی سقف سرد یک گور
من دارم تو آدمکها میمیرم ، تو برام از پریها قصه میگی
من توی حیله وحشت می پوسم ، برام از خنده چرا قصه میگی
کوچه پس کوچه خاکی ، در و دیوار شکسته
آدمهای روستایی ، با پاهای پینه بسته
پیش تو یه عکس تازه است واسه آلبوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه است از یه عاشق قدیمی
برای من زندگی اینه ، پر وسوسه پر غم
یا مثل نفس کشیدن ، پر لذت دمادم
ای پرنده مهاجر ، ای همه شوق پریدن
خستگی کوله بار ، روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی پر وحشته نگاهم
میمیرم اما هنوزم دنبال یه جون پناهم
نباید مثل یه سایه ، زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید روی برج دنیا واشیم
من دارم تو آدمکها میمیرم ، تو برام از پریها قصه میگی
من توی حیله وحشت می پوسم ، برام از خنده چرا قصه میگی
.....................
ای بداد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شبو از من گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
تو رفیقی جون پناهی
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب
تپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شبو دریدی
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق آخر من
بسلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هرجا که باشه
هر جای د نیا که باشی
اونور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
__________________
شعر: شام مهتاب
شاعر: مینا جلایی
..............................................
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقشآفرینی
که صورتگری را نبود اینچنینی
پریزاد عشق رو مهآسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشید
تو دونسته بودی چه خوشباورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق تو صادقترین
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه
تو دونسته بودی چه خوشباورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
تواون شـام مـهـتـاب کـنـارم نـشـسـتـی عجب شـاخ گلوار بـه پایم شکستی
قــلــم زد نـگــاهــم بـه نـقـش آفـریــنـی کــه صــورتـگری را نبود این چـنـیـنـی
پــریــزاد مــه را چـه آسـان کـشـیــدی خــدا را بــه شــورتــماشـا کـشیـد ی
تو دونـستـه بـودی چـه خـوش باورم مــن شـکفـتـی وگفتی ازعـشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو تو،گفتـی کـه دریـاب
قـسـم خـوردی بـر مـا که عـاشقتریـنـی تــو یــه جمع عـاشق تـو صـادقتـرینی
هـمــون لــحــظــه ابـری رخ مـاه آشـفـت به خـودگفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گـذشـت روزگـاری از اون لـحـظـه ی نـاب که مـعـراج دل بـود بـه درگـاه مـهـتـاب
در اون درگه عـشق چه محتاج نشسـتم تـو هر شـام مهتاب به پایت شکستم
مرسی ازون عزیزی که این شعراواسم فرستاده
.......................
باید فراموشت کنم *
چندیست تمرین می کنم *
من می توانم ! می شود ! *
آرام تلقین می کنم *
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... *
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم *
من می پذیرم رفته ای *
و بر نمی گردی همین ! *
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم*
کم کم ز یادم می روی*

این روزگار و رسم اوست !*
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.*



سلام دوستان این مطلبو تا اخر بخونین جالبه
.................................................................................................................................
::::اون دنیای من:::: ![]()
گر کفر نباشد(با معذرت از خداوند متعال)
دیشب حدودای ساعت 11.5 بود که سکته مغزی کردم مردم. الان منو
آوردن این دنیا منتظرم حساب کتابامو بکنن ببینم چه کاره ام.
دو سال بعد ( البته به سال آخرتی. اینجا سیستم زمانی فرق میکنه ):
دمش گرم خدا خیلی حال داد. حساب کتابا رو که کردن دیدم بابا وضعم
خیلی خرابه. قرار بود ببرنم جهنم. اما خدا تیریپ مرام گذاشت گفت
هیچکسو نمیفرستم جهنم. یه ساختمون ساختم هفت طبقه که هر چی
بری طبقات بالاتر باحال تر میشه. طبقه اولش دقیقا مثل دنیاست. طبقه
آخرش دیگه بهشت 24 عیاره. همتونو میفرستم تو همون ساختمون.
منو آوردن طبقه چهارم. چه حوریهایی آوردن اینجا. اصلا با مال دنیا قابل
مقایسه نیستن. یعنی کلا آدمهایی که اومدن اینجا خوشگل تر شدن. من
خودم روز اول که اومدم اینجا تعجب کردم وقتی خودمو تو آینه دیدم. دماغم
فکر کنم عمل شده. همیشه دلم میخواست همین فرمی باشه.
الان که با خودم فکر میکنم میبینم کاش اون دنیا آدم بهتری بودم که میبردنم
طبقات بالاتر. این طبقه بالایی هامون خیلی حال میکنن. هر شب تا دیر وقت
پارتی میگیرن و سر صدا میکنن نمیذارن ما راحت بخوابیم. پارسال یه دفعه
یه پارتی بزرگ گرفتن ما رو دعوت کردن رفتیم بالا داشتیم شاخ در می
آوردیم از تعجب که بابا اینا چه امکاناتی دارن اونم فقط با یه طبقه تفاوت. خدا
میدونه طبقه هفتم چه خبره. چه حالی میبرن اونا. پاواروتی اومده بود به نفع
زلزله زده های طبقه اول کنسرت میداد. از همون اول که وارد شدیم چشمم
که به یکی از حوریهاشون افتاد دلم شروع کرد به لرزیدن. اصلا حوری های
طبقه اینا با مال ما قابل مقایسه نبودن. همه گرافیک بالا. همه سالار. ما
وقتی میومدیم کلی خوشتیپ کرده بودیم و تیریپ رسمی با کت شلوار رفته
بودیم و خلاصه خیلی تیریپ گذاشته بودیم. اما وقتی رفتیم بالا دیدیم بابا ما
اصلا عددی نیستیم. اینجا اصلا کت شلوارای ما از مد افتاده. همه دارن
بهمون میخندن. اونجا پیرهن یقه کلاغی با پاپیون مد بود. تازه ما که خوب
بودیم. چند نفر از طبقه دوم با شلوار بگی اومده بودن. خلاصه رفتم پهلوی
همون حوریه و ازش خواستم پشت میزی که همونجا بود نشستیم. خدایی
خیلی سالار و خوش تیریپ بود. همونجا که نشسته بودیم از زیر پامون نهر
چارلیتری رد میشد. جلومون هم چند تا لیوان بود اما بی کلاسی بود اگه از
تو همون نهر بر میداشتیم. این بود که یکی از گارسون ها رو صدا کردم گفتم
واسمون دو تا لیوان از چارلیتری هایی که طبقه هفتمی ها هدیه کرده بودن
بیارن. خلاصه کلی با هم حرف زدیم. از سرگذشتم تو دنیا واسش گفتم و
اونم همینکارو کرد. یواش یواش موقع شام شده بود. شام رو هم با هم
خوردیم. چه شام مفصلی. همه چیز بود. هر چی حال میکردی. اونوقت تو
طبقه ما هر شب کوکو سبزی میدن بخوریم. تازه ما که خوبیم طبقه
پایینیامون هر شب کشک بادمجون دارن. دیگه با خودم فکر کردم الان
موقعشه. این بود که بهش پیشنهاد دوستی دادم. اولش یه کم جا خورد. اما
بعدش خیلی راحت برگشت گفت: میدونی چیه؟ من و تو به درد هم
نمیخوریم. آخه با هم اختلاف طبقاتی داریم. من طبقه پنجمی هستم و تو
چهارمی.
الان خیلی احساس سرخوردگی و دپرسی میکنم.
خلاصه فهمیدیم که وقتی میگن خوب باش که با خوبا محشور بشی یعنی
چی. اینجام کبوتر با کبوتر باز با بازه.
![]()
کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ .
وبه چشمم گفتم :
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت .
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده !
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند
خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست .
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم :
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه
و تپش های دلم را گفتم :
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم :
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم
دل به عقلم می گفت :
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید
عقل به آرامی گفت :
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
سینه فریاد کشید :
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده
چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید
عقل شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنید
خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است
عقل پرسید :؟
دست خالی که بد است
کاشکی ...
سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست !
چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد ....
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...
خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد!شکسپیر
تو را هیچ وقت نمی توانم از زندگی پاک کنم
چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم
که ان وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار می شوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مدادرنگی هایم یادت را رنگ می زنم
سلام دلم می خواد از تو بنویسم از تو و صبری که داری!
از تویی که این همه دلت می شکنه ولی بازم صبر داری
اگه دلت رو اینبار من شکستم اینو بدون به اسونی از کنارت رد نشدم و نمی شم
اگه ازت گذشتم و راهم و ادامه دادم بدون راه رفتن برام داره سخت تر می شه
منو ببخش
حلالمــــ کن منو عشقمـــ حلالمـــ کن که مجبورمـــــ
که راهی جز گذشتن نیست حلالمــــ کن که معذورمــــ
حلالمــــ کن اگه حالا تورو تنهات می ذارمـــــ
نه این دل جای دیگه ست و نه از عشق تو بیذارمــــ
حلالمــــ کن اگه گفتمــــ تو با دیگری خوشبختی
اگه میرمــــ بدون تو نگو بی عشق و سرسختی
بگو وقتی دارمــــ میرمــــ با اون آروم آرومی
حلالمـــ کن که میدونمـــ تو حالمــــ رو نمیدونی
حلالمـــ کن که با چشمات بهمـــ گفتی دوسش داری
بذار داغون شه این قلبمـــ بگو تنهاش نمی ذاری
حالامـــ که اون بیشتر لیاقت تورو داره
که می دونمـــ واسه چشمــــ تو چیزی کمـــ نمی ذاره
حلالم کن که ستاره، هنوزمـــ کنار ماهه
میرمـــ و کاش می دونستی دل من همـــ بی گناهه
حلالم کن که با رفتن نمیره عشقت از یادمــــ
حلالم کن که گریونم که عشقت داده بر بادمـــ
حلالم کن منو عشقمـــ حلالمـــ کن که مجبورمــ
از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست
از اون حرفها که یک عمر به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفهای بی پرده شبیه شعری از شاملو
از اون حرفها که میترسیم از اون حرفها که باید زد
از اون درد دلای خوب از اون حرفهای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهانی
از اون حرفها که میدونم از اون حرفها که میدونی
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
یه حرفهایی همیشه هست که از درد توی سینه ست
مثل رپ خونی شاهین پر از عشق پر از کینه ست
پر از نا گفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره همه حرفامون و میگه
میگه میگه . . .
همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته ست
همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته ست
به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم
چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما و زشته و دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
یاد آن روزهای قدیم
که زیره نور زیبای ماه
مرا می بردی به رویا های دور
که چنین چنان خواهد شد
ولی حال چه؟
که این و آن همه هیچ شد
من ماندم و خودم
با یه مشت عکس و خاطره
با هزار امید و آرزو
که شاید آیی یک روز دیگر
گرچه نیایی بهتر است
که داغ روزای دور دوباره داغ نکند دل داغ دیده ی مرا
که دیگر ندارم تحمل آن روز هارا
ولی چه کنم با این عشق؟
عشق است دیگر
سرد و گرم چه فهمد
نا توان و پر توان چه داند
هرجا خواهد لانه کند
پس بیا که دل داغ دیده را چاره کنم
ولی با این جنون عشق نمی دانم چه کنم

نفرین به هر چی قسمت،چشم دلم چه کور است
بر دل گفته بودم،دل به کسی نبندد
گوشی که بشنود کو، این دل چه بی شعور است
هر دم گریه کردم تا حد جان سپردن
گویی دوا ندارد،چشم خدا چه کور است
از عشق ناامیدم،تا کی دلم بسوزد
گویی غم تو با من،همزاد و جفت و جور است
در آسمان قلبم دیگر ستاره ای نیست
تنها دعای این دل،یک مرگ سوت و کور است
قسمت این بود ز عشق تو پریشان باشم
عاشق خسته دل بی سرو سامان باشم
قسمت این بود ز دوری تو من غنچه صفت
همه شب تا به سحر سر به گریبان باشم
روزگاری ست دل افتاده به دریای غمت
من گرفتار در امواج خروشان باشم
اشک از کاسه چشمان ترم می جوشد
تا به کی شاهد شبگریه پنهان باشم
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
این جام ها ، که در پی هم می شود تهی !
دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،
گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !
من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،
تا شهر یادها …
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب … آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !
پر کن پیاله را …
فریدون مشیری
................................
**تا الان فکر نکرده بودم باین موضوع که
چرا بعداز بارونای بهاری رنگین کمان هست ولی
بارونای پاییزو زمستون رنگین کمون نداره...
کسی اگه میدونه بمنم بگه...
اصلا حال وزیبایی بعداز بارون به رنگین کمانشه...
......................................................
کسی ما را نمی پرسد
کسی تنهایی ما را نمی گرید
دلم در حسرت یک دست
دلم در حسرت یک دوست
دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است
کدامین یار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی
کدامین آشنا آیا
به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را
و اما با توام
ای آنکه بی من
مثل من
تنهای تنهایی
تو که حتی شبی را هم
به خواب من نمی آیی
تو حتی روزهای تلخ نامردی
نگاهت
التیام دستهایت را
دریغ از ما نمی کردی
من امشب از تمام خاطراتم
با تو خواهم گفت
من امشب با تمام کودکی هایم
برایت اشک خواهم ریخت
من امشب دفتر تقویم عمرم را
به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد
همان دریا که می گفتی
تو را در من تجلی می کند
ای دوست !
همان دریا که بغض شکوه هایم
در گلوی موج خیزش زخم بر میداشت
و اما با تو ام
ای آنکه بی من مثل من
تنهای تنهایی
کدامین یار ما را می برد
تا انتهای باغ بارانی . . .
“خدایی” که ندیدمش
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی
که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست،اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی
بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت
سلام...
من بهش میگم ابجی
شمام میتونین ابجی کبری صداش بزنین.
مطالب زیبایی که خوندین ابجی کبری واسم فرستاده
امیدوارم ازش استفاده کنین...
منکه خیلی دوسشون دارم چون واسم خیلی مفید
هستن...
ابجی کبری مرسی .دستت درد نکنه.
لطفا نظراتونا راجع به مطالب
ابجی کبری با اسم خودش بزارین.مرسی
همتونا دوست دارم...
بـــــــــــــــــــــــــــــــای
مراقب پاکیاتون باشید...
زنـــدگـــی یک قـالــی بـــزرگ اســت
هر هزار سال یک بار فرشتهها قالی جهان را در هفت آسمان میتکانند، تا گرد و خاک هزار سالهاش بریزد و هر بار با خود میگویند: "این نیست قالیای که قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است ..."
با زمینه سرخ خون و حاشیههای کبود معصیت، با طرحهای گناه و نقش برجستههای ستم،
فرشتهها گریه میکنند و قالی آدم را میتکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش میکنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش، قالی بزرگی است زندگی، که تو میبافی و من میبافم، همه بافندهایم، میبافیم و نقش میزنیم، میبافیم و رج به رج بالا میبریم، میبافیم و میگسترانیم.
دار این جهان را خدا برپا کرد، و خدا بود که فرمود: "ببافید"، و آدم نخستین گره را بر پود قالی زندگی زد.
و هر که آمد، گرهای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت و چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد، آمیزهای از زیبایی و نازیبایی، سایه روشنی از گناه و ثواب.
گره تو هم تا ابد بر این قالی خواهد ماند، طرح و نقشت نیز، و هزاران سال بعد، آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشهای از آن را تو بافتهای.
کاش گوشهای را که سهم توست، زیباتر ببافی.
عشق و دیوانگی
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم....
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.
همیشه باید کسی باشد
که معنی سه نقطههای انتهای جملههایت را بفهمد
همیشه باید کسی باشد
تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد
باید کسی باشد
... ... که وقتی صدایت لرزید بفهمد
که اگر سکوت کردی، بفهمد
کسی باشد
که اگر بهانهگیر شدی بفهمد
کسی باشد
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن و نبودن
بفهمد به توجهش احتیاج داری
بفهمد که درد داری
که زندگی درد دارد
که دلگیری
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچکش تنگ شده است
بفهمد که دلت برای قدم زدن زیرِ باران
برایِ بوسیدنش
برایِ یک آغوشِ گرم تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
همیشه
می بینی...؟!
کلماتم نیز کم اوردند
همین روزهاست که
من و این حرفها با هم
دفن شویم زیر آوارِ نبودنــــت....
..................................................
دلــت که غم دارد
من بغض می کنم و
آسمان می بارد....
آخ! نازنینِ من
دردهایـــت، برای من
تــــو تنها، بخند...بخند...بخند....
..............................................
تــــو که میدانی دلم
طاقت ندارد نا مهربانی اتـــ را
پس اخم نکن
نمی خندی اگر ....
....................................
اگر پرندگان پرواز را فراموش کنند
اگر ابرها گریستن را فراموش کنند
اگرقلب ها عاطفه را فراموش کنند
نگاه من نگاه تو را فراموش نخواهد کرد
......................................................
زیبا ترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد . با وفا ترین دوست به مرور زمان بی وفا شد . این پرپر شد ن از گل نیست از طبیعت است و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است
..........................................................
من تمنا کردم که تو با من باشی...
تو به من گفتی هرگز ، هرگز پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت
.......................................................................
تو نیستی اما هنوز هم تمام وجودم تو را تمنا میکند. تیک تاک ساعت حکایت از رفتنت دارد وسکوت سنگینم حکایت از نبودنت. تو نیستی اما هنوز نگاه خسته ام در جستجوی چشمان رؤیایی توست.
...................................................................................
آغاز گر راه قشنگی بودیم ٫ جاده ای ساخته بودیم همه عشق ٫ کلبه ای از دوستی و دلی پر ز وفا ٫ که به ارزش یک بوسه کفایت می کرد ......
باور عشق تو هرگز ز سرم بیرون نیست و همیشه همه جا نام تو را می خواندم ولی آن روز ٫ شعله بی وفایی تو کلبه ام آتش زد همان روز گریستم به هوایت ٫ تو نبودی خواستم بکنم از تو شکایت باز هم تو نبودی .........
..........................................................................................
آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی
بیهوده مرا چشم براه کردی و رفتی
آن کاخ امیدی که بنا کردم از عشقت
خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی
.....................................................................

کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیمی روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم ..
منم زیبا....که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری
دلم می سوزد
صفورایی که پای در تاریکی می سوزاند
از فراز هزاران راه آسمانی
خورشیدرا نادیده می پندارد
افسوس
کهکشان شیری آسمان
مامن هزاران مرد تیر خورده
روحشان را به آسمان ارزانی نموده اند
ظلمت دربار کریمان را
تا به سلاخ گاه بکشانند
صفورای قصه های تنهایی
سینه اش را عریان میکند
تا شرم بر دیدگان نشاند
.
.
.
صفورا تنهاست
گمشده ایست
برای نجاتش
آرزو باید داشت
از فراز سومین قدم به خدا خواهم سپردش
رمز رهایی اش را میدانم
آنگاه خواهد دانست
پنجمین قدم مامن بخشایش است
و به جبران مافاتش
هشتمن ابزار را به او خواهم داد
تا در مراقبه ی یازدهم
پیشانی عجز را به دوازده من تقدیم دارد
او پیشگام رهایی خواهد بود
من این را بارها دیده ام
ازوبلاگ:علی مختاری
افسانه ها را رها کن
دوری و دوستی کدام است؟؟
فاصله هایند که عشق را می بلعند …
من اگر نباشم……..
دیگری جایم را پر میکند!!
به همین سادگی.!!!********میان دست من و تو هزار فرسنگ است
غریب مانده دلم بی وفا دلم تنگ است
سراغ چشم ترم را چرا نمی گیری
مگر جنس دل نازک تو از سنگ است.......
سلام...با عرض معذرت از همه دوستانی اومدن تو وبلاگم ولی نتونستم برم خدمتشون...
اخه یه مدت نبودم...
چراش بماند ولی ازتون میخوام که منو ببخشید لطفا...
دوستون دارم...
سکــــــــــــــــــــــــوت سرشاراز ناگفته هاست...
سلام دوستان...
منو ببخشید که کمتر اپ کردم تو این مدت...
عروسیه داداشم بود بعدشم مسافرت وزیارت و...
امیدوارم هرکی هر ارزویی داره همین امشب اسباب براورده شدنش مهیا بشه...
دوستون دارم...
از همه اونایی که به وبلاگم اومدن بخصوص کسانی که با نظراتشون خوشحالم کردن تشکر میکنم...
بازم میگم که دوستون دارم...می بوسمتون...
امشب پدر ومادرم پرواز داشتند واسه مشهد...
نمیدونم چرا قسمت من نشد برم پابوس امام رضا...
دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی
من تورونگات کنم، تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم، از راه دوری اومدم
جای دوری نمیره، اگه منو نگاه کنی
دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی
این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی
میشه کنج حرمت، گوشه قلب من باشه
میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی
تو غریبی ومنم غریبم اما چی میشه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی
دوست دارم تو ایوون آیینت از صبح تا غروب
من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی
دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم
دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی
دوست دارم از حالا تا صبح محشرهمه شب
من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی
جایی نرو… نرو از پیش من
تو نباشی دلم پُر خون میشه من
جایی نرو… منو تنها نذار
من بیچاره رو…نرو اینجا نذار
تو نباشی به کی؟ بگم عاشق شدم…
بی تو دل می بُرم… بخدا از خودم
تو نباشی به کی؟ دیگه تکیه کنم…
دیگه رو شونه های کی؟ گریه کنم…
این دنیا رو نمیخوامو ….
نمیخوام زنده بمونم،
عشق من!
اون لحظه که تو می ری…
میرم از این دنیا میدونم
عشق من!

سلام...
دوستان میشه منو راهنمایی کنین؟؟؟
اخه نظرات وبلاگم کم شده...
بزرگواری کنین بهم بگین کجای کارم اشکال داره؟؟؟؟
فدای شما
سکوت سرشار از ناگفته هاست...
زندگــی آرام اســت
مثل آرامش یک خواب بلند
زندگـــی شیریـــن است
مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگـــی رویایـــی است
مثل رویـای ِ یکی کودک ناز
زندگـــی زیبایـــی است
مثل زیبایی یک غنچه ی باز
زندگی تک تک این ساعت هاست
زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگــی راز دل مــادرم است
زندگی پینه ی دست پدر است
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است. تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است، مثل تنها مردن ! «دکتر علی شریعتی» |
گر نیمه شبی مست در آغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم کزسخن افتد
یک بار مگر گوشه چشمش به من افتد صد بار به پیش قدمش جان بسپارم
گل من، ستاره ی من، تو صفای ماهتابی
نفسی، حیات بخشی، تو شعاع آفتابی
به لبت قسم که رنگی چو گل شراب دا–به سپهر سینه ی تو که دو ماهتاب دارد
به تنت قسم که نوری چو بلور ناب دارد –
به پرند شانه هایت که به برگ یاس ماند –
رد
به نگاه پر شکوهت که از آن ستاره ریزد –
به دو چشم تو که اعجاز دو آفتاب دارد –
ز فراق خانه سوزت، غم سینه سوز دارم
گل من! قسم به عشقت که نه شب نه روز دارم
به بلند زلفکانت که به آبشار ماند –
به سیاه چشمکانت که به شام تار ماند –
به دهان عطر خیزت که به خنده جان فزاید –
به گل لطیف رویت که به نوبهار ماند –
به غمت که روزگاری به دلم نشاط داده –
به فریب عهد سست که به روزگار ماند –
به تو ای فرشته ی من، گل من، ترانه ی من!
که جدائی از تو باشد غم جاودانه ی من
به شعاع سینه ی تو که ز پیرهن دمیده -
به شکوه گیسوانت که به شانه ها رسیده –
به دلم، که تا تو رفتی همه شب غریب مانده –
به شبان کام بخشت که دلم به خواب دیده –
به نگاه انتظاری که به چشم من نشسته –
به ستاره های اشکی که به روی من چکیده –
به لبت که با دو بوسه به لبم نگین نشانده
به صدای چون پرندت که دو گوش من شنیده –
به غمت، غم عزیزت، غم مهربان و گرمت –
که به کوچه کوچه رگ های دلم چو خون دویده –
چو تو در برم نباشی، غم بیشمار دارم
تو بدان، که با غم تو، غم روزگار دارم
به شبی که تکیه دادی سر خود به شانه ی من –
به دمی که پا نهادی به فضای خانه ی من –
اگرم بهانه ای هست برای زندگانی
گل من قسم به مویت، توئی آن بهانه ی من
به دو میوه ای که روئیده به باغ سینه ی تو –
به غم فراق، یعنی غم بیکرانه ی من
به نگاه دلپذیرت به لبان بی نظیرت –
که صفا گرفته از آن غزل و ترانه ی من –
به دو گونه ی لطیفت، به دو چشم اشکریزم –
که به راه عاشقی ها، ز بلا نمی گریزم
به شکوه پیکر تو که از آن جلال خیزد –
به دل غم آشیانم که از آن ملال خیزد –
به شمیم گیسوانت که از آن بهار روید –
به نگاه تو که از آن، همه شور و حال خیزد –
به لبان مخملینت که چو بر لبم بساید –
ز پیام بوسه هایش هوس وصال خیزد
به کلام دلربایت که از آن کمال بارد –
به چراغ گونه هایت که از آن جمال خیزد –
به پیام دست هایت که به گردنم چو پیچد –
ز دل پر از ملالم غم ماه و سال خیزد –
به شراب بوسه هایت که از آن همیشه مستم
گل من! تو را نه اکنون، همه عمر می پرستم
مهدی سهیلی
می دونم نمی شه اما کاش می موندی نازنین!
نگاه کن توی چشامو التماسم رو ببین
عشق اون لحظه رو دارم که کنارم می شینی
کاشکی توی زندگیت رنگ عذابو نبینی
نگاه کن زندگیمو ببین رسیدم به کجا؟!
که واسه داشتن تو شبا می شینم به دعا
نیمه ی گمشدمی کاشکی کنارم بمونی
خودتو عذاب نده می فهممت، نمی تونی!
پیدا کردم تو رو اما از کجا؟؟؟ نمی دونم!
من می خوام بمونی اما تو میگی نمی تونم!
تو رو پیدا کردم از تو رؤیاهام اما چه دیر!
خدا جون امیدمو از دل عاشقم نگیر
تو رسیدی و شدی تموم آرزوی من
تو شدی دلیل زندگی و جستجوی من
حالا که می بینی عاشقت شدم می خوای بری
می گی تو دنیای من خیلی باشی یه عابری
عشق تو حک شده رو قلب من اما تو برو
همیشه مال منی بدون که دارمت تو رو
روی هر شانه سری وقت وداع می گرید
سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست...
سلام دوستان عزیزم...
شاید دیگه به این زودیا اپ نکنم...
میپرسین چرا؟؟؟
میگم واسه اینکه هرچی اپ میکنم نظری نمیدین...
میاین میخونین ومیرین..
البته همینم از سرم زیاده ولی منم واسه تنهاییام میام اینجا...
اگه اینجام تنها باشم مجبورم نیام ...
منو ببخشید ....
سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت سرشار از ناگفته هاست...
دوستون دارم...
میگن هیچ عشقی تو دنیا ، مثله عشقه اولین نیست
میگذره یه عمری اما ، از خیالت رفتنی نیست
داغه عشقه هیچکی مثله ، اونکه پس میزنتت نیست
چقده تنهاشی وقتی ، هیچکسی هم قدمت نیست
میگن هیچ عشقی تو دنیا ، مثله عشقه اولین نیست
میگذره یه عمری اما ، از خیالت رفتنی نیست
داغه عشقه هیچکی مثله ، اونکه پس میزنتت نیست
چقده تنهاشی وقتی ، هیچکسی هم قدمت نیست
چقده سخته بدونی ، اونکه میخوایش نمیمونه
که دلش یه جایه دیگست و همه وجودش ماله اونه
چقده برای اونکه ، جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم ، بگه میخوام که نباشی
چقده سخته بدونی ،اونکه میخوایش نمیمونه
که دلش یه جایه دیگست و همه وجودش ماله اونه
چقده برای اونکه ، جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم ، بگه میخوام که نباشی
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
شدم مانند رود از بارشی جریان که می گیرد
که من بد جور دلتنگ توام باران که می گیرد
دلم تنگ است می دانی پناهم شانه های توست
کمی اشک است درمانش دل انسان که می گیرد
من آن احساس دلتنگی ناگاه پس از شوقم
شبیه حس دیدارم ولی پایان که می گیرد
غروبی تلخ و دلگیرم غروب دشت تنهایی
دل دشتم من از نی ناله چوپان که می گیرد
چه بی راهم چه از غم ناگزیرم من چه ناچارم
شبیه حس یک قایق شدم طوفان که می گیرد
چقدر از خاطراتت ناگزیرم نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم تهران که می گیرد
تو را عشق تو را آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل می شود کارم دلم آسان که می گیرد
سپردم به فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که می گیرد ولی باران که می گیرد
این دیوارهای سفید
جان میدهند برای نوشتن..
بگیر این تکه ذغال مال تو!!!
جانشان را تو بگیر...
گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست ، گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست ...
من اگر روح پریشان دارم ، من اگر غصه هزاران دارم ، به تن و زندگیم زخم فراوان دارم ، به تو و عشق تو ایمان دارم ...
تو مرا به سرزمین واژه ها دعوت کردی
و
تنها بهانه برای نوشتنم شدی.
یک تبسم تو مرا به دنیایی روشن و به بالای
قله ی خوشبختی دعوت خواهد کرد
و
یک نیم نگاه پر از مهر تو میتواند مرا از خود بی خود کند
و
یک جمله زیبا از زبان تو میتواند
مرا از فرش به عرش برساند
من منتظر میمانم تا تو برایم
حدیثعشقبگویی...!
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در این شب بارانی ...
بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند
یا شاید در شبی مهتاب
آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!
یا شاید در پگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!
بگذار برایت بگویم
که امشب سخت دلتنگت هستم...............!
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست..............
گاهی دلم تنگ میشود برای خودم
گاهی فاصله میگیرم از خویش
راستی گفتم فاصله؟
همانی که در قید زمان نیست
وغریبگی اش در مکانی خاص نیست
همانی که دیباچه ی دلتنگی و تعریف من از خویش است
اخر میدانی؟
دلتنگی من از نوع دوری بین ما نیست
دوری من است از من
مشکل این جاست
من خودم نیستم
خود من در خاک ,خاک بازی می کند و...
من در خلوت خویش,خاطره بازی
دلتنگی من دروغ نیست
دروغ دلتنگی من است...
مثل دلتنگی های کودکیم
سر صبح با دروغی آشنا
لنگ ظهر است ,دیرت شده مدرسه ات
چه دلتنگم برای این دروغ بزرگ...
کجاست ترکه ی اخلاق گرا و زمان سنج ناظممان؟
که دگر بار بنوازد دستم
ومن از درد فراموش کنم که چه قدر دلتنگم
چه کسی میداند؟؟
شاید دلتنگی من, همان خاطرات تلخ و شیرین من است
که در پستوی دلم زندانی است
و شاید دلم تنگ است برای تکرار ناشدنشان...!!!!!
سهم من از زندگی
اشکهای هر شبم زیر پتو
سهم من از بودنم
گریه های بی امان، بغض های در گلو
سهم من از آروز
دیدن یک لحظه رویش، بی التهاب
سهم من از کودکی
راز گفتن با عروسک ، سوالهای بی جواب
سهم من از آیینه
هر چه دیدم عکس یار
سهم من از پنجره
در حسرت یک روز شاد
سهم من از کوچه ها
در پی یک نشانی تا انتها
سهم من از آسمان
درد دل با ستاره بی ادعا
سهم من از ماندنم
پسری دلسوخته، بی قرار
سهم من از زندگی
انتظار و انتظار و انتظار
کاش می دونستی چقدر دلم
بهانه تو را میگیره هر روزکاش می دونستی چقدر دلم
هوای با تو بودن را کرده
کاش می دونستی چقدر دلم
از این روزهای سرد
بی تو بودن گرفته
کاش می دانستی چقدر دلم
برای ضرب آهنگ قدمهات
گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده
کاش می دانستی چقدر دلواپس توام
کاش می دانستی چقدر تنهام
چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
و همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر کنم
ایا تو هم به من فکر می کنی...
عشق پایان خوشی نیست برای من و تو
کاش نزدیک شود فاصله های من و تو
باز هم نام تو فریاد شده بر لب من
کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟!
تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید
بی جواب است از این لحظه چرای من و تو
بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم
شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو...
همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه!
قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو
عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم
کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو
... ...
از جنگلها گذشتیم
بر تن سبز درختان
یادگاری می نوشتیم
با من اندوه جدایی
نمیدانی چه ها کرد
نفرین به دست سرنوشت
تورا از من جدا کرد
بی تو بر روی لبانم
بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی
قلب من آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی
دلم دریای درد است
چون کبوترهای غمگین
نگاهم مات و سرد است
ای دلت دریاچه نور
گر دل من را شکستی
خاطراتم را به یاد آر
هر کجا بی من نشستی
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
***
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
***
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
***
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
***
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!







